دوست داشتنی من با من بیا راه را ادامه دهیم...

 

به نام خدا

همیشه دریای نا آرومه که یه ناخدای قهرمان می سازه

زندگی همش به خوشی نیست

حتی خوشحالیایی که از قبل کلی براش ذوق داری هم ممکنه پیش نیاد

به هر حال من به این اعتقاد دارم که خدا یکارایی کرده اون وسط که اونجوری که اتفاقات این چند روزه رو به خوبی پیش بینی کردم و برنامه ریختم نشد

حتما هنوزم دوسم داره

خدای من یه دونه ای

ناراحت نیستم فقط شوک شدم

اولا خیلی اذیتم می کردم حس درونم ... با ی اجازه گرفتن و رفتن بیرون... گریه کردن تو دستشویی حل شد

الآن؟...

.

.

.

خیلی سخته توضیح بدم چه حالیم

بدم... خوبم... خوشحالم...ناراحتم... برام مهم هس...نیست...از دست کسی ناراحتم...نیستم... قراره با کسی قهر کنم... ناز کنم...

نمی دونم

فقط می دونم نباید خودمو دست کم بگیرم چون من لیاقته بهترینا رو دارم

اگه بخوام واسه ی هر مشکلم کلی وقت صرف کنم که آه... ابر های تیره و تار و از این حرفا

وقتمو هدر دادم و بس

از همین الان خودمو باید برای هر مشکلی آماده کنم

وقتی بزرگتر از الانم بشم مشکلات و مسئولیتام زیاد می شه

چون یه همکارم...یه دوستم...یه مادرم...یه همسرم

من باید سنگ صبور بقیه باشم

تکیه گاه و آرامش بخششون باشم

نباید ظرفیت خودمو انقدر کوچیک بدونم با چیزای پیش پا افتاده خودمو درگیر کنم

زندگی قشنگه حتی الان که...

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی غصــــــــــــــــــــــه دارم

دوست دارم خداجون

خدانگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 21:13  توسط نویسنده کوچولو هخامنشی | 

 

به نام خدا

اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت:مهندس جووون…بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت….گفتم منم همینطور….گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حتماً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با دوستش و من از خجالت دیوارو گاز گرفتم

بررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررام خیلی از خدا خوب بخواید

یعنی اگه من تهران قبول بشم....واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چی می شه...

خدانگهدار

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 18:39  توسط نویسنده کوچولو هخامنشی | 
 

به نام خدا

                    من زنم؛      

    و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!            

                     درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی                                                         

  قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند                                        

  تآسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم

                                                                   
                                                                       " سیمین دانشور "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت 19:26  توسط نویسنده کوچولو هخامنشی | 

 

به نام خدا

سلام

اس ام اس اومد:

3>تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از آسمان فرستاد خدا به یه ماه زیبا3>

 

امروز میلاد منه

روز من

چون چندین سال پیش تو یک جمعه ی زیبا صبح الق طلوع دور و بره 8:30 یه نینی اومد بدنیا...

خدایا شکرت یباره دیگه ساعت 8 صبح بیدار شدم به همه گفتم نیم ساعت دیگه بدنیا میام(!) 

 

 

میلاد من ... روز من ... تولدم ... مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 13:11  توسط نویسنده کوچولو هخامنشی | 
 

به نام خدا

سلام

خوبید؟

همه گرفتن خوابیدن من بیدارم...خسته اما ولی خوابم نمی بره...دیشب ساعت نه خسته و کوفته از بیرون رسیدم خونه امتحان داشتم دادم...دیدم بابام حاظره می گه لباستو در نیار می خوایم بریم بیرون(بیــــــــــــــپ) دعوتمون کرده...اصلا حوصله نداشتم

وایییییییییییییییی بابام گوشیو دستم دید

تا خود اونجا داشــــــــــــــــت حرف می زد

از وقتی موبایل در اومده ال شده بل شده...مردمو از درس انداخته و مسائل اخلاقی و هرچی دلت بخواد بست به این یه تیکه فلز بی جون

اصلا حوصله نداشتم

خسته شدم

دیشب انقدر (بیـــــــــــــــــپ)

من جوونترینشون بودم نمی دونم

یه خط چش و رژلبو که دیگه همه دارن

حالا چرا ملت گیر داده بودن به منه بدبخت

وسط مامان بابام نشسته بودم

پسرا ول نمی کردن یکیشون اومده بود نزدیک ما نشسته بود هی نیگا می کرد منم تا نیگاش می کردم یچی می گفت

موهامو دادم تو رژمم می خوردم لامصب 24 ساعته بود نمی رفت

رومو کردم اونور نیگاش نکردم

انقدر ضایع بازی در آوردن که داداش دوستمون گفت آقا کاری داری؟!!!چیزی می خوای؟!!!مشکلی داری؟!!!

گفتم الان دعوا می شه ولی ترسو تر از این حرفا بود خودشو جمع کرد

قلیون نکشیدم

دلم نمی خواست کسی ما رو با اینا ببینه آخه یخورده نه خیلی زیاد

حالا خودتون ببینید

نه نبینید آبروم می ره

مامانمو بزور بردیم...می گفت آدم با هر کسی رفت و آمد نمی کنه که

اینو خداییش خوب اومده

ولی اونا بیش از اندازه علاقه از خودشون نشون می دن

شاید کارای ما یجور ترحمه

حالم دیگه داره از همه چیز بهم می خوره

مخصوصا از رنگ سبزو درخت و باغ و جنگل

هر هفته ویلا مادرجون اینا...یه باغ بزرگ و یه تاب...انقدر روش تاب می خورم تا سرگیجه می گیرم حالم بد می شه

دلم دریا می خواد

از اون جیغا می خواد که داد همه رو در میاورد

از اون خنده هام که تا می کردم هادی می گفت اگه از اون اول زده بودم تو دهنت اینجوری نمی خندیدی

از اون دوییدنا که ته گیلوم درد می گرفت

احساس می کنم گریه دارم

دلم گریه می خواد ولی نمیاد

بغض ندارم

همیشه می زدمشا کسی هم بهم کار نداشت...لاک صورتی جیغمو می گم...امسال یبار بیشتر نزدم و اونم انقدر مامانم غر زد

عاشق لوازم آرایشم

دلم لنز می خواد مامی جون رخصت نمی دن بذاریم

فردا تولده ملیه

عکس تولد یسالگیم

من اون وسط دارم می رقصم فک کن بچه یه ساله

ملی هنوز راه نمی ره

 

می سپارمتون به خدا

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 16:56  توسط نویسنده کوچولو هخامنشی | 
 

به نام خدا

سلام

خوبید؟

دیلینگ دیلینگ(صدای موبایل)

من:بلـــــــه...

سارا:آنی

من:جـــــــــــــــــــون؟!!!...

سارا:لادن چی شدهههههههههههههههههههههههه؟!

من:هایــــــن...از چی حرف می زنی؟!!!

سارا:اینا چیه نوشتی؟!!!

من:آهـــــــــــــــــــــــــان...هیچی

سارا:یعنی چی؟!!!

من:آخه همش می خواستم پست کنم نمی دونستم چی بنویسم گفتم یچیز از خودم بپرونم جنگجالی باشه

سارا:عکسه کیه؟!!!

من:نمی دونم از آیسان باربی گرفتم گذاشتم جا خودم

سارا:هر کی ببینه فکر می کنه تویی که...

من:بدرک(!)

سارا:بیتربیت

بوق بوق بوق...

هعی می گن هفتهی دیگه قراره یک عروسی دعوت بشیم

آخخخخخخخخخخخخ جون این لباس جدیده که نصفشو خریدیم نصفشو دوختنمو می تونم بپوشام

رفتیم با دوستای مامانم مزون لباساشو از ترکیه میاره(می بینی تورو خدا چقدر من با کلاسم)...کی؟!!!...تقریبا آخرای بهمن و اویل اسفند...

من:گوجه سبز اون رژژژژژژژژژژژژ لبارو

گوجه سبز: وای لادن مارکش بیـــــــــــــــــپ(بدلیل اینکه با هیچ یک از مارکای لوازم آرایش قرداد تبلیغاتی نبستم معضورم اسمشو بگم فروششون مفتی می ره بالا پررو می شن)

-مگه کورم خودم دارم می بینم...بپرس چند می ده

-خانوم رژ لبای بیـــــــــــپ تون چنده؟!!!

خانومه:دو تمن

گوجه:ایییییییییییییییییییییییییییییییییییغ...

-درد چه خبرته؟!!!

-گفت دو تومن

-حالا فکر کردی تو ماهواره تبلیغ می کنه خیلی بیـــــــپ ه ... دوتمنم زیاده واسش...اگه خوب بود میداد دو تومن؟!!!

-دیووونه همینو پاساژ بیــــــــــپ(قابل توجه همشهریان اصلا پاساژ حافظو نمی گما) همونو می داد 10 تومن

-ئهههههههههههههههه...عجب چیز خوبیه بیا یه چندتا بگیریم

همین طوری منو گوجه سبز حمله ور شدیم سر میز لوازم آرایشه خانومه

انقدر هول شدیم هی تند تند درشونو باز می کردیم رو دستمون می کشیدیم...زنگای صورتی جییییییییییییییییییییییییییییییغ...

یهو خانومه برگشت ر نگش پرید...بلند گفت:خانوما...خانومااااااااااااااا...رژ لبامون تست نداره

منو گوجه خودمونو زدیم به اون راه...وا خانوم می دونیم دیگه...ما نبودیم حالا دو تا دختره دیگه مارو دیدن داریم تست می کنیم فک کردن تست داره تازه اومده بودن تست کنن که...خانومه...

ولش کن

دستامونو بگو...

گوجه:چرا رنگاش نمی ره

من:بدبخت شدیم 24 ساعته بود...بیخیال یک رنگ زود انتخاب کن دو تامون از اون بگیریم دیگه

مامانامون اومدن:رنگاش خیلی جیغه خریدید هم تو خونه واسه خودتون باید بزنین

این همه اونا رو اینور اونور کردیم...آخر رفتیم از یک مارک دیگه که پلم داشت برداشتیم

حالا خانومه مونده بود و یه پکه بزرگ رژ لب پس داده

انقدر درشونو باز و بسته کردیم مارکاشون کج و کوله شده بودن ...موادشون زده بود بیرون...اصلا یه وعضی

حالا این دامنه رو که گفتم واسه عروسی می پوشمو دیدم تنم کردم...

همه انگشتشون تو دهنشون توسط انگشتاشون قطع شد پرید ته خلقشون چشاشون از حدقه زد بیرون

دیگه اینجاهاشم بگم طولانی می شه

پارچه گرفتیم رفتیم خیاطی

اولین بارم بود واسه خودم می خواستم لباس بدوزم آخه سایزه من همه جا هست ولی هیچ جا اونی که می خواستم پیدا نشد

اندازه زدن و دوختن

تازه بعد از چند ماه رفتم بگیرمش انقدر تیکه بهمون انداختند که چقدر دیر اومدین

تنم کردمش...ووووووووووییییییییییی چقدر تنگه دارم خفه می شم...

خیاط:چند ماه پیش اومده بودی خانوم...چاغ شدی...

من:نننننننننننننننننننننننههههههههههههههههه...

اومده با کلی شاخ بازی اندازمو گرفته که ثابت کنه چاغ شدم رفته تو دفترش اندازه قبلیامو نشونم بده که چاغ شدم همه ی اندازه هام تغییر نکرده بود بجز دور شکمم اونم دو سانتی متر ناقابل(حالا شاید هنوز ناهار رو دلم مونده بود)

یدختره اونجا بود: گفت وزنت چنده؟!!!

من: صبا اگه ناشتا باشم هشتادو...(دیدم دختره چشاش داره از حدقه می زنه بیرون فکر کردم خیلی کمه داره تعجب می کنه نگو خودم دارم سوتی می دم)

مامانم پرید وسط حرفم:وا...هشتاد چیه؟!!!...چی داری می گی(خودش خندش گرفته بود)

بعد خودم پخش شدم از خنده

وزنمو گفتم و دو کیلو بیشتر وقتی موقع خوابه

گفت:قدت چی؟!!!

من:یک و هشتادو...

باز مامانم پرید با خنده گفت: لادن چرا امروز گیر دادی به هشتادو...یک و هشتاد می دونی چقده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بازم قبلش دیدم دوباره چشمایه دختره زده بیرون

می دونم کار زیاد جالبی نبود ولی خوب چکار کنم نمی تونستم جلو خندمو بگیرم بلند بلند می خندیدم

آخرش پولو که دادیم یجوری نگامون کرد که یعنی دست بچتو بگیر برو تا کار کاسبیمونو کساد نکردی...

تا خود ماشین من دستم و دلم بود داشتم می خندیدم...

آخه نمی دونی مردم وقتی تعجب می کنن چقدر بامزه می شن

خدانگهدارتون

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 0:43  توسط نویسنده کوچولو هخامنشی | 

 

به نام خدا

سلام

خوبید؟

دیروز رفتم مدرسه با مل مل کارنامه م رو گرفتم شدم 19.47 یک صدم از پارسال بیشتر شدم...

پیشترفت تحصیلی رو می بینی

خب دیگه

چی؟!!!

دیگه هیچی

1.آهان عمه ای واسه بعد از عروسیش مارو جمعه ناهار دعوت کرده

2.من 919 می خووووووووووووووووووووووووووووووووام

3.خو دیگه برم تا با لنگه کفش نرفتم

می سپارمتون به خدا

خدانگهدارتون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 11:34  توسط نویسنده کوچولو هخامنشی | 

 

به نام خدا

سلام

خوبید؟

تعطیلات عیدم که تموم شد(خبر تکراری)...عید تموم شد با کلی سوتیای من

یکیش کلا آبرو خونوادگیمونو برد (کلا)

طفلی مادرزن یکی از دوستای بابام که شهردار یه جایی هستن فوت می کنند(کلی باهم رودربیاستی دارند)...ما هم تازه از مهمونی و عید دیدنی برگشته بودیمحدودا نزدیک 12 شب بود...همه اهل خانواده رفتن سر میز شاممنکه داشتم می ترکیدم تصمیم گرفتم شام نخورم و همویجوری لم داده بودم روی کاناپه حالا خوابمم میودبابام اومد گوشیشو داد بهم گفت برای دوستم یه پیام تسلیت بنویس.دخمل یوخ سندش نکنیا اول نشونم بده بعدمنم که اصلا تو حال خودم نبودم گفتم: چشــــــــــــــــــــم(!)

آقا یا خانوم ما هم اس ام اسه رو نوشتیمو سندش کردیم رفت

گوشی رو گذاشتم و رفتم تو اتاق دراز بکشم...چشام رو هم نرفته بود که صدای داد و هوار بابام بلند شداوووووووووووووووووووووووخ نیدونید که چی شد

من اسی ک سند کرده بودم این بود:

سلام درگذشت مادرزن گرامیتان را خدمت شما و همسر محترمتان تبریک عرض می نمایم

منو می گی...همونجا پخش شدم از خنده

بعدشم

بابا اخه انقدر پیام تبریک واسه اینو اون آدم می فرسته تو عید که دیگه یادش می ره


دنبال یه موضوع دیگه می گشتم که چشمم به این روی دیوار اتاقم افتاد:

وقتی تو پیروز می شی، من با غرور به همه می گم:هی اون دوست منه! ولی وقتی می بازی، کنارت می شینمو می گم: هی من دوست توام!

 

می سپارمتون به آغوش گرم خداوند

خدانگهدارتون

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 17:38  توسط نویسنده کوچولو هخامنشی | 

 

به نام خدا

سلام

خوبید؟

امتحانای ترممون شروع شده

صبح هم امتحان داشتیم...چه شروع زیبایی با امتحان «هندسه» بود...واقعا عاشقشم...در کل سه تا امتحان دادیم از اول سال تمام سوالای سه تا امتحان توش بود ببین چقدر زیاد بود. ولی اصلا خسته نشدم...در ضمن عاشق ریاضی هم هستم خیـــــــــــــــــلی...

یاد دوستم میافتم...رفته یه شهر دیگه مدرسه اومده بود می گفت می ریزیم توی کلاس تجربیا مسخرشون می کنیم آی ...آخرش درس می خونین که چی بشه می شین آمپول زن...اونا میومدن توی کلاس ریاضیا می گفتن آخرش می شین عمله بنا...چه صفایی داره

مدرسه ی ما که کلا ترکونده تجربی و ریاضی توی یک کلاس...اول سال یکم مشکل داشتیم که جدا شیم ولی آخرش واسمون عادی شد همه چی

  • می دونستین نذر زیارت عاشورا چهل روزه است...بهتون پیشنهاد می کنم یبارم که شده امتحانش کنید آخه شنیدم رد خور نداره منم نصفشو تموم کردم...می گن یه آقایی یه مرده رو که مرده بوده خواب می بینه...اون مرده که مرده بوده(قضیه داره پیچیده می شه) دزد و خلافکار بوده ، توی یه خونه ی در اندشت و شیک و لوکس بودش بعد آقاهه می گه فلانی تو که دزد بودی و اینا اینجا توی این خونه به این قشنگی زندگی می کنی؟!!!مرده بهش می گه: یه خانومی فوت کرده و توی این قبرستونه از وقتی این خانومه رو آوردن اینجا به همه ی کسایی که اطراف قبرشند یدونه از این خونه ها دادند...(روزی چند مرتبه هم امام حسین (ع) به ایشون سر می زنند) آقاهه که بیدار می شه می ره دنبال شوهر این خانومه...جریانو واسش تعریف می کنه می گه "آقای فلانی همسر من «زیارت عاشورا» ورد زبونش بود"(یعنی حفظ بود و همین طور زیر لب می خوند) تازه همونی که بهم این پیشنهادو داد یبار چهل روز نذر کرد خوند فرجشو گرفت و چهل روز بعدم همین طور و بعد که دیگه مطمئن شد گفت هر روز می خونه و سه ماه نشده عروسی کرده داره خونه می خره...
  • بحث سره حجاب بود...بعضی دخترا می گفتن آقا ما دوست داریم هر جور دلمون می خواد بگردیم پسرا نیگاه نکنن...معلممون گفت: فرض کنید چند روز به شما آب نرسه بعد همه تشنه اند و له له آبو دارند...من بیام یه پارچ آب و یخ بردارم بیارم بذارم روی میز...لیوان لیوان آب پر کنم بخورم بعد شما هم که حرصه آبو دارید هی به من نیگا می کنید و منم می گم نگاه نکن...تو چرا منو نگاه می کنی؟!!!من تا همین الانش نفهمیده بودم چرا زنا باید حجاب کنند...فکر می کردم دینم داره گیر می ده که مارو زشت کنه...ولی فهمیدم مشکل از جای دیگه است...می دونین نامحرما (مذکرا) توی اینجر موارد خیلی اذیت می شند و تمام این عذابی رو که می کشند گناهشو به پای اون زن یا دختری می ذارند که خیلی خیلی خودشو شیک و قشنگ کرده می ذارند...بخاطر اینکه دست خودش نیست و ما موجب اذیتش شدیم...حالا خوبه یکی اینو بخونه بگه از لج اذیت کردنشونم که هست بد می گردم(دی(:
  • می گن اگه نگاه هوسیت رو(یعنی مثلا از اون نگاه هایی که به نامحرمه چون اون خیلی خوشتیپ و فشنه یهو برقش آدمو می گیره) از یک نامحرم بر گردونی...سه حالت پیش میاد:1. آسمونو نیگا کنی که تمام ثواب اهل آسمون برات نوشته می شه 2. زمینو نگاه کنی که تمام ثواب اهل زمین برات نوشته می شه 3. جلوتو نگاه کنی که تمام ثواب جلوت برات نوشته می شه(توی این سومی شک دارم آخه خودم ساختمش)

عکس العمل من در این جور موارد: چشمو نازک می کنم زاویه سرمو تغییر می دم (درام اسلوموشن می رم) آروم آروم می چرخونمش اینور چشمم همین جور داره نازک می شه بعد نوک دماغممو نگاه می کنم و خودمو راست می کنم و محکم قدم بر می دارم(علما سر این مسئله بحث دارند آخه می گند هر وقت این کارو بکنی جای ثواب گناه می نویسند آخه بدبخت قش می کنه همونجا می افته) نه بابا شوخی کردم سوال کردم گفتن همینشم قبوله تو نیگا نکن(!)

خداوکیلی چقدر متحولم جدیدا نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟!!! دارم فکر می کنم یکی این آپو بخونه فکر می کنه چقدر خشکه مقدسم...اصنشم ایجوری نیستم ولی به بعضی چیزا اعتقاد دارم که به هر کی می گم یا می گه برو بابا یا مسخرم می کنه...بیخیل من تکم فقط خودمو خودم(اعتماد بنفسم که همه رو کشته از دَم)

بقول حاج آقا:این وظیفه ای بود که بر دوش بنده نهاده شده بود تا شما بندگان خدا و...اسلام را از این الهی مطلع سازم(یچیزی تو همین مایه ها)

اجازه دارین به بزرگی خودتون منو ببخشید اگه آپم باب میلتون نبود یا حوصلتونو سر برد یا تکراری بود یا خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ بود(!)

منو هم دعا کنید:خدانگهدارتون

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 13:26  توسط نویسنده کوچولو هخامنشی | 

به نام خدا

سلام

خوبید؟

شب یلدا خوب بود؟

من که خواب بودم

می گم اصلا باورم نمی شه پاییز تموم شد

خیلی زود رفت اصلا باورم نمی شه

از همه بدتر اصلا باورم نمی شه یک ترم گذشت...یادتونه می گفتم کتابا سخته می ترسم چجوری بخونمشون...خیلی آسونن که بابا

همه ی فصلا رو دوست دارم نمی تونم بگم کدومو بیشتر از بقیه دوست دارم ولی شاید پاییزو بخاطر تولدم دوست داشته باشم...رنگ درختارو...برگای نارنجیو خش خششون...وای محشره...وقتی درختا لختن بهشون نگاه می کنی باد می زنه توی صورتت...زمستون هم که برف بازی و پالتو و شالگردن و دستکش...

دارم فکر می کنم توی این سه ماه چی به معلوماتم زیاد شده

چیو فهمیدم و درک کردم ؟!!!  

هه ههع!!!اولین نمره ی تک دوران دبیرستانمو گرفتم توی برگه امتحان با وجود اینکه کلی درس خونده بودم ولی تقلب نکردم و با افتخار شدم 5/8 و فخر می فروختم که جرئت گرفتنه نمره ی تکو دارم بدون اینکه ترسی داشته باشمو بخوام تقلب کنم

کلی خوشحال بودم...می خندیدم ولی بغض داشتم اگه یه نفر دیگه می پرسید چند شدی؟ می زدم زیر گریه

آخه ردیف هر کی می رسید از ته کلاس داد می زد لادن تو جند شدی؟ منم با خوشحالی می خندیدم می گفتم5/8 ...آخرین نفر که پرسید می دونستم دیگه نیمی تونم جلوی گریمو بگیرمو قه قه بخندم سره همه داد کشیدم گفتم به شما چه ربطی داره من چند شدم...چقدر بعضیا وقت نشناسن تو که یبار شنیدی من چند شدم حالا باید دوباره بپرسی؟!!!...

چه دله پری داشتم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن...

و اینکه هیچوقت دیروز یه امتحان داشتیم دو ساعت آخر تشنه و گرسنه همه خسته مخا هنگ کرده(آینده سازان) هیچکی برگشو نداده همه نشستن

من چشامو بزور باز می کنم می گم خانوم همه برگشونو دادن رفتن؟!!!

همه بلند می خندن می گن بابا این دیگه خیلی حالش خرابه

کلا سوتی یه این بزرگی نداده بودم

کلی خندیدم هنوزم یادش می افتم می خندم

عجب آدم باحالیم(خودشیفته در حد گلشیفته)اینم خودم اختراع کردم

خدانگهدارتون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 19:11  توسط نویسنده کوچولو هخامنشی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام خدا
سلام
خوبید؟
خوش اومدید
قربونتون
امیدوارم لحظه های خوبی رو اینجا سپری کنید
1.من کسیو زور نکردم بیاد اینجا(!)
2.هر کی اومد پای همه چیش وایسته(!)
3.نظر هر شخص نشون دهنده ی شخصیت نظر دهنده است(!)
4.آینه(!)

پیوندهای روزانه
فاطمه جون
شقایق (استاد سه تار و پیانو)
بهترین معلم شیمی دنیا (نرگس جون)
مرد کوچک (امیر دنسر)
مرجان جوووونم
وبلاگ خودمه(!)
سارا دوست خوبم(بلک آید)
موسسی ارجمند
شورانگیز عزیز
آقای ماث
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1393
مرداد 1393
بهمن 1392
دی 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
آرشيو
آرشیو موضوعی
هستم لادی جودی مودی...!!!
برچسب‌ها
معماری (1)
نمونه کار (1)
اسکیس (1)
کارهای من (1)
پیوندها
pure-life
داستانی های منی(اینم مال خودمه)
حکاک
مریم گلی
دست نوشته های یک دخترک
عاشقانه
می خواهم همه عاشق باشند
نوجوون های ایرانی(مهسا جون)
سارینا و سارا افشانی(محسن افشانی)
خانه ی ملنگ الشعرا
بهار-جومونگ
سلام
حرف های من
i rememmber ...
دخترک تنها
نفس عشق(ساینا جون)
ماندیر(بهار جون)
دفترچه خاطرات پدی
.:پسر تهرونی.:
بام ایران سیتی-DamavanD (هم محلیم)
کاملا محرمانه
اسمال بی بی 30
دانشجویان دانشگاه آبسرد
پاداش دلم
Lonely GirL
کلبه ی احزان()NeGinoo
قندون خندون Melody's World
کودن های دوست داشتنی
لیموترش(لادن جوووووون)
نســــــــــــــــــــــــل ما
کافه کاهگلی
دوستی آدما
17 ساله ها
پاتوق(boy & girls)
شکارچی پرنسس ها(مهسا جونم)
اتوموبیل های کلاسیک(دیزل اشتاین)
دنیای سرگرمی(عکس.اس ام اس...)
جایی برای حرف های نگفته
مهتاب جون 17 ساله
بحر غم
دلنوشته های مخفیانه من
نی نی 1373
خاطره های ما
خودم مقصرم
دفترچه خاطرات
آقای شب
نفس عمیق(دخی خاله)
طراحی، بیان معماری
گروه معماری4
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM